سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
*ایستگــ\ــ/ــــ\ــــ/ـــاه انـــ\ــ/ــــ\ـــ/ــرژی*

*ایستگــ\ــ/ــــ\ــــ/ـــاه انـــ\ــ/ــــ\ـــ/ــرژی*

هـــــــــــــــــــاله[131]
دختر شاد و باحال و لجبازیم


از کجای آسمانی...؟!


از کجایش فرستاده شده بودی؟!


از کجای آسمان خدا؟!


از کجا که اینگونه بوی خدا میدادی...


از کجا که اینگونه بی پروا جانت را برای خدا دادی...؟


از کجا؟


هرچه فکر میکنم...


فرشته هم قابل قیاس با تو نیست...


بگو که چه بودی...؟


نفهمیدمت ...


در درک محدود من نمیگنجی...


تو وسیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــع هستی...


نمیدانم در وصف مقامت چه بگویم...


هنوز که نمیدانم...


از کجای آسمان بودی...!!



[ چهارشنبه 26/11/90 ] [ 10:35 عصر ] [ هـــــــــــــــــــاله ] [ نظر ]

فقــــــــــــــــــر...از نگاهی دیگر...!

 



ملالی تو را نیست...


آنگاه که کسی جان میدهد درگوشه ای...


آن هم برای تکه ای نان...


و بیخیال... تکه ای نان را نمیپسندی (!!!)  و در سطل پرتابش میکنی...


همین است...


ما آدم ها همینیم...


اما...


گوشه ای از جهان...


یا همین نزدیکی...


انسان جان میدهد...


انسان...


بخاطر یک تکه نان!


تنها یک تکه...!



آرزوها ها گاهی کوچکند...


اما برای او که هیچچچچ ندارد... بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزرگ...


میدانی چه زمان خوشبخت است؟


زمانی که میخوابد و خواب خانه میبیند...


خانه و خانواده و شادی...


خوابی که در زمستانش روزنامه ها دربرش میگیرند...تا یخ نزند... :(



و ببین...


تفاوت را ببین...


و  خدا را شکر کن...


کمی سعی کن ببخشی...


دست کودکی را بگیری...


حس کن او هم مانند توست...


او هم بنده ی خداست...


خودت را لحظه ای......لحظه ای......جای او بگذار...


تمام!






 


 


 


[ چهارشنبه 26/11/90 ] [ 9:5 عصر ] [ هـــــــــــــــــــاله ] [ نظر ]

ببین حال مرا...

ببین حال مرا...


دل بی تاب مرا...


غوغای درون مرا...


بی تابی های شبانه ی مرا...


گریه های پنهانی مرا...


ببین چگونه از خود بی خودم...


ببین چگونه از خود بریدم...


ببین چگونه ناتوان گشته ام...


ببین به نابودی رسیده ام...


تو ببین


تنها تو ببین...


تو ببین حال مرا...


.


.


.



[ چهارشنبه 26/11/90 ] [ 8:11 عصر ] [ هـــــــــــــــــــاله ] [ نظر ]

خداحافظ آینــــــــــــده! من برمیگردم...

ببین من بازگشتم...


به همان اول ها...


همان موقع که میپریدم...


با بازی کردن به اوج لذت میرفتم...


با خوردن بستنی بهشت پیش رویم بود...


دستانم هنوز بوی خدا میداد...


دلم آسمانی بود...


و من...


فرشته ای کوچک بودم...


دارم برمیگردم به آن زمان...


همان زمان پاک...


خداحافظ آینده...


من دارم به اصلم باز میگردم...



[ دوشنبه 24/11/90 ] [ 4:59 عصر ] [ هـــــــــــــــــــاله ] [ نظر ]

حالا حسابش را بکن...

 


فکرم...


بوی تو را میدهد...


حرف هایم...


مزه ی اسمت را دارند...


دلم با صدایت میتپد...


نبضم با بودنت میزند...



حالا حسابش را بکن...


ببین وقتی که نیستی...


با مرده چه تفاوتی دارم...؟!


 


[ چهارشنبه 19/11/90 ] [ 8:33 عصر ] [ هـــــــــــــــــــاله ] [ نظر ]

برایت...روحی بودم...!

فهمیده ام...


حال غریبی دارم...


که


 درکش سخت بود...


هیچوقت حسم نکردی...


وجودم را ندیدی...


برایت روحی بودم...


ببین...


تمام عمرم ...


نامت را فریاد زدم...


فریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد...


نشنیدی...


ندیدی...


حس نکردی...


درک نکردی...


آنقدر که حتی...


شک کرده ام به وجود خودم...


من دیگر...


خودم نیستم...


من دیگر


به ته رسیده ام...!


نابود نابودم...



[ چهارشنبه 19/11/90 ] [ 8:14 عصر ] [ هـــــــــــــــــــاله ] [ نظر ]

کمی که بگــــــــردی...

 


کمی.......


اگر...


حوالی بی قراری...


حوالی گریه...


حوالی فریاد های بی صدا  بگردی............


مرا خواهی یافت...


بیا تا کمی...


نفس بکشم...


ن ف س...


بیا...


نفس کشیدن را فراموش کرده ام...


این روزها چه سنگینم...


پرم کرده ای ازخودت....


تمام من...


تمام عالمی...


اصلا بگذار راحت بگویم


دنیا فقط تویی!


خلاصه شده


این عالم


در


تـــــــــــو!



  


 


[ شنبه 15/11/90 ] [ 5:32 عصر ] [ هـــــــــــــــــــاله ] [ نظر ]

ببین چه میشوم...

اسمت که میاد...


مغزم میلرزد...


یادت که سراغم می آید...


قلبم پرواز میکند...


خاطره هایت...


آتش میزنند وجودم را...


حالا ببین...


خودت که می آیی چه میشوم...


مرگ لحظه ای از شوق...


آآآآآآآآآخ که چه لذتی ست...


بیا...


بیا من مردن را دوست دارم...


وقتی که تو مرا میکشی...!!



[ پنج شنبه 13/11/90 ] [ 4:9 عصر ] [ هـــــــــــــــــــاله ] [ نظر ]

دلم فقط خدا میخواد...


شده دلت فقط خدا بخواد؟


من الان همین حالو دارم...


گاهی که دلت از ته ته ته ش میگیره...


حس میکنی فقط خداست که میتونه آرومت کنه...


بدتر میدونی چیه؟!


اینکه وقتایی میفهمی که تازه فهمیدی آدما هواتو ندارن...


اون وقت که دلتو به همون آدما خوش کرده بودی...خداجونتو یادت رفته بود...


خدا منو ببر پیش خودت...


خسته ام از آدمایی که خلقشون کردی و یه ذره دل خدایی ندارن...


دل بی ریا...


دل پرنور...


دلا همه سنگه...


شیطانیه...


نمیخوام باشم بینشون...


نکنه منم اینجوری شم؟! :(


شایدم هستم و نمیدونم...


خدا یه کار کن هیچوقت تورو یادم نره...


خدا دلم تورو میخواد...


تو


فقط


تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو !


[ پنج شنبه 6/11/90 ] [ 5:37 عصر ] [ هـــــــــــــــــــاله ] [ نظر ]

دارم تمام میشوم...

بگذرید...


دیگر دارم تمام میشوم...


احساسات ته نشین شده ام خشک شده اند...


بگذرید ...


ای ثانیه ها...


چرا وقتی او نیست...


نمیگذرید؟!


در و دیوار دارد مرا میخورد...


دیگر زندگی را ول کرده ام...


تمام نمیشود خدااااااااااااااااااااااا


تمام نمیشود چرا؟! :(


من دیگر نمیخواهم


نمیخواهم این زندگی را


.


.


.


آخر چرا بی او همه چیز مرده است؟!


چرا؟!


زندگی و آسمان و زمین...


همه دارند مرا میکشند...


آآآآآآآآآآآه






[ دوشنبه 3/11/90 ] [ 8:44 عصر ] [ هـــــــــــــــــــاله ] [ نظر ]